تبليغاتX
modley

چقد دلم تنگ شده

بعضی وقتا چقد دل آدم تنگ میشه آخه دیگه هیچ کس الاف نمی شینه وب گردی

یه کلی کار داره باید بره فیس بوک ، تویتر چک کنه

یادش به خیر چقد خوش می گذشت

دلم همیشه برا قبلا تنگ میه

همون روزا که کسی پاشو هم از چت روم بیرون نمی ذاشت

شاید هم دلم تنگ نشده باشه ولی همیشه دلم می خواد اونجا باشم

آخه همیشه همه چیز قدیمی ترش قشنگ تره

تاریخ

مدرسه،فیلم،نقاشی،هر چیزی که فکرش رو بکنی

می دونی مشکل اینجاست که خودمون هم نمی دونیم داریم کجا می ریم

هر جی میریم جلو تر از گذشتمون عقب تریم


 

به قلم شکسته atefeh در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت


هفته ی آخر بود...

 

کودک تقلا می کرد ...

مادر درد می کشید ...

تنها یک هفته باقی مانده بود...

مادر در فکر یک رویا بود...

رویای سادگی..

اما هیچ کس نمی دانست ...

این زندگی ساده است اما...

پر از زیبایی...

مادر در فکره خانه ای بود گلی اما پر ز مهر و عاطفه....

و پسر رویای ساختن دنیا را داشت...

هر روز که می گذشت...

 مادر بیشتر درد می کشید و پسرک ...

مصمم تر می شد برای...

به اتش کشیدن خشم وجودش...

از اتش گلستانی ساخت ...

که سال ها بعد هم هیچ کس از یاد نبرد...

که سال ها پیش کسی بود از جنس خدا ...

سال ها پیش ...

چه کسی درد کشید...

که سال ها پیش ...

هفته ای پیش از این ..

چه کسی متولد شد...

کوروش...

پیامبر ایران زمین...

تولد مبارک از همین حالا ...

برای هفته آینده ...

هر روز روز توست...

 

 


 

به قلم شکسته atefeh در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت


زندگی، فهم نفهمیدن هاست

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!


زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند



زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.


 

به قلم شکسته atefeh در دوشنبه دهم مرداد 1390 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت


کفش هایم کو . . .؟!

کفش هایم کو . . .؟!

دم در چیزی نیست.
لنگه ی کفش من اینجاها بود!
زیر اندیشه ی این جاکفشی!
مادرم شاید اینجا دیشب
کفش خندان مرا٬ برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن

هیچ جایی اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید
کفش من کفشی بود
کفشستان!
و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت...
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد.
شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت...!
نبض جیبم امروز
تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود...
جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
که پی کفش٬ به کفاش محل خواهد داد
((خواب در چشم ترش میشکند.))
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
((یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود))
دوستان کفش پریشان مرا درک کنید!
کفش من میفهمید که کجا باید رفت
که کجا باید خندید.
کفش من له میشد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز
من در این کله ی صبح پی کفشم هستم
تا کنم پای در آن
و به جایی بروم
که به آن نانوایی میگویند!
شاید آنجا بتوان٬ نان صبحانه ی فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم٬..اما نه!
کفش هایم نیست!...کفش هایم کو؟!


 

به قلم شکسته atefeh در یکشنبه نهم مرداد 1390 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


متن ...جمله...نمی دونم...

 

همیشه همینطور بوده , سرگرم کارت هستی و داری مثل آدم  زندگیت را میکنی که ناگهان یکی پیدا میشود که فکر میکنی , احساس با او بودن همان عشق پاکیست که در کتابها در مورد آن خوانده ای . با آن احساس , مثل اثر  شراب جاکوپس خر کیف میشوی . اما وقتی به شما میگوید دوست دوستم برای تولد دوستم گوشی آیفون خریده , متوجه میشوی که منظورش آن است که قبض موبایلم را تو پرداخت کن . به رویش نمیآوری ,  قبض او را پرداخت میکنی , فیش پرداختی را تحویلش میدهی , لبخندی عجیب میزنی و بدون آنکه بداند چرا !! با او برای همیشه وداع میکنی .
او دلیل رفتار تو را متوجه نمیشود , گمان میکند یک دیوانه مالیخولیایی هستی اما تو خوب  میدانی چه کار  میکنی .  تو  به این نتیجه رسیده ای که مفهوم " عشق " نمیتواند زمینی باشد چرا که دنیا ماهیت آن را تغییر میدهد .و تصمیم میگیری  از آن پس هوسرانی کنی نه عشقرانی .
"هوسرانی , به از آلودن نام عشق ...."

 

بهار است و من باز هم بر لب می رانم :پرستوی من همیشه برایت بهار می مانم از من کوچ نکن

تمام شان و عظمت انسان در فکر است. بلز پاسکال

هر آرزويي بدون پژوهش و تلاش ، به سرانجام نخواهد رسيد . حکيم ارد بزرگ

هرکس خود را نصيحت نکند ، به نصيحت ديگران محتاج است . سعدي شيرازي

اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد وخود را بيابيد.وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد، نزد شما باز خواهم آمد . فريدريش نيچه

آنکه به خرد توانا شد ، ترس برايش نامفهوم است . حکيم ارد بزرگ

يکي از صحبت هايي که مرا سرگرم مي نمايد اظهارات دانشمندان مذهبي و ديني است که بطرزي موثر در خصوص اراده و پيش بيني و مقصد و نقشه هاي خدا صحبت مي کنند و چنان به گفته خود اعتقاد دارند که گويي ظهر آن روز با خدا ناهار خورده اند!!! . موريس مترلينگ

 

عشق به مراتب بزرگتر و فراتر از جاذبه ي فيزيکي و جسماني اي است که نسبت به شخص ديگري در خود احساس مي کنيم . عشق حتي به مراتب فراتر از ايمان به آرمان و غايتي برتر يا علاقه شور و اشتياق نسبت به روابط ، کار يا حتي خانواده است . باربارا دي آنجليس

اگر ما صد مرتبه باهوش تر و چيز فهم تر از اين بوديم دنيايي که به نظر ما مي رسد چندان شباهتي به دنياي کنوني نداشت و اگر هزار مرتبه از اين چيز فهم تر بوديم تفاوت دنيايي که به نظرمان مي رسيد با اين دنيا زياد تر مي شد.
زيرا دنيا جز خود ما و جز آنچه در خود مي بينيم و از خود مي فهميم چيز ديگري است!!!
براي چه مي بايستي در آتش جهنم بسوزم و دچار عذاب باشم ؟؟؟ گناه من چيست و چه کرده ام ؟؟؟
خواهيد گفت که گناه تو اين است که خدا را نشناخته اي !!! ولي نشناختن خداوند گناه من نيست زيرا خود او نخواست که من او را بشناسم و گرنه من را طوري مي آفريد که قادر به شناسايي او باشم.
تمام افکار و نظرياتي که من درباره خدا دارم او در وجود من قرار داده.زيرا بالاخره بايد اين حقيقت را قبول کرد که همه چيز را خود او آفريده است و اگر گاهي هم از خداوند سوال کنم که " تو کيستي و چيستي؟؟؟ " باز اين پرسش را او در وجود من گذاشته است.
بنابراين من چه گناهي دارم ؟؟؟ . موريس مترلينگ

اگر براي رسيدن به آرزوهاي خويش زور گويي پيشه کنيم ، پس از چندي کساني را در برابرمان خواهيم ديد که ديگر زورمان به آنها نمي رسد . حکيم ارد بزرگ

من نميدانم که به چه مناسبت اموات بايد داراي مقام و احترام خاصي باشند.
براي چه وقتي يکنفر مرد تمام خطاها و اشتباهات او را فراموش کرده و در عوض درباره محاسن و مزاياي او صحبت ميکنند ؟!؟!؟!
حتي اگر بعد از مرگ او خيانت ها و گناهان جديدي از مرده کشف شود او را مي بخشند.
پس از اين قرار تا وقتي که شخص فوت ننمايد ما آنطور که شايد و بايد او را دوست نداريم.
حال خيلي غريب است که ما درباره آنهايي که زنده هستند اينطور رفتار نمي کنيم و اگر درباره آنها اينطور رفتار مي کرديم زندگي ما در اين جهان خيلي لذت بخش مي شد و بسياري از مصائب و بدبختي ها از بين مي رفت !!! . موريس مترلينگ

موفقيت نيز ناشي از آغازگري و ابتکار ، پشتکار و بيان واضح عشق و محبت عميق قلبي است. آنتوني رابينز

کسي که چند آرزوي درهم ورهم دارد به هيچ کدام از آنها نمي رسد مگر آنکه با ارزشترين آنها را انتخاب کند و آن را هدف نهايي خويش سازد . حکيم ارد بزرگ

َ


 

به قلم شکسته atefeh در جمعه هفتم مرداد 1390 ساعت 2:3 موضوع | لینک ثابت


فرهاد>>>...<<<

از اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،
خنده مي‌زد "شيرين"
تيشه مي‌زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بي‌دردي "شيرين" فرياد

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بي‌نهايت زيباست...

آن که آموخت به ما درس محبت مي‌خواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي.


 

به قلم شکسته atefeh در سه شنبه دهم خرداد 1390 ساعت 22:25 موضوع | لینک ثابت


کل تاریخ در سه سوت بلند........


 

به قلم شکسته atefeh در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 ساعت 21:16 موضوع | لینک ثابت


باران....

صدایه قدم هایه مبهمی که پا به پا من رو دنبال میکنن
 
آروم آروم

 
توی وجودم شمع اضطراب رو روشن میکنه
 
 
هر لحظه صدا نزدیک تر میشه
 
 
دیگه غیر از صدای کفش هاش که به سنگ فرش کوچه بوسه می زنه

 
هیچ نیست در یادم
 
 
صدای نفساش هم رهایم نمیکنه
 

حتی برای یک لحظه
 
 
تلخ و دلپذیر
 
 
مثل گرمای قهوه
 
 
بودنش برام یک دنیا تپش
 
 
و نبودش یک دنیا خواهش
 
 
خودش رو بی تفاوت نشون میده

 

اما چشم هاش دنیا دنیا حرف دارن برای گفتن

 

فاصله اش با قلبم یک نفس و دنیایی حرف
 

دیگر هیچ نخواهم به جز چشم ها و نفس هایش

 

به چشمانش خیره می شوم

 

اما نگاه نیست در پس اش

 

نگاه است اما

 

به نرمیه یک لب و به شیرینیه  یک بوسه


 

به قلم شکسته atefeh در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت


بازم سوال؟؟؟؟؟

 

یه سوال : من باید به چند تا سوال جواب بدم تا تهی بشم از دنیا ؟

یکی؟دو تا؟ سه تا؟ .....

باید به چند تا آرزویه دیگه برسم تا رها بشم؟

باید به چند تا چیزه دیگه فکر بکنم تا به یه نقطه سفید برسم؟

چند تا چند تایه دیگه مونده؟

چند ثانیه تا مرگ؟

چند دقیقه تا عشق؟

چند لحظه تا شادی ؟

چند ساعت تا فهم؟

چقدر دیگه تا رویا ؟

چند لحظه دیگر...................؟

با سه حرف و یه علامت سوال دنیا رو به بازیچه میگیرم ...

تا بگم چی؟ سوال دارم؟

خب همه دارن ......

کدوما دنبالشن؟

کیا براش غم می خورن؟

چند نفر در دنیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 

به قلم شکسته atefeh در جمعه دوم اردیبهشت 1390 ساعت 21:27 موضوع | لینک ثابت


همه می پرسند......

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش


 

به قلم شکسته atefeh در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت